ابر کوچولو که از آن بالا داشت نگاه میکرد، یکهو متوجه ی صدایی شد...ابر بزرگ و پیر قبیله داشت در آن بالا بالاها سخنرانی میکرد...همه ی ابرها جمع شدند...و با دقت به حرفهای ابر بزرگ گوش دادند...ابر بزرگ گفت:"دیگه وقتش رسیده که من از این دنیای زیبای آسمون برم"همه ی ابرها به حرمتش ایستادند و راه را برایش باز کردند...ابر بزرگ، آرام آرام و چیکه چیکه به زمین بارید...بقیه ی ابرها هم ارام ارام و چیکه چیکه برف باریدند...تا اینکه بالاخره نوبت ابر کوچولو شد...ابر کوچولو که داشت از بالا به ابرها که تبدیل به ادم
برچسب:
نویسنده: حامد اسدیان